|
پس پرده ی شورا بر روی درب با خطّی درشت نوشته شده بود : " اتاق جلسات ، ورود ممنوع " . ورود به سالن جلسات ممنوع بود ، امّا نه برای من . من به عنوان خدمت گذار اداره ، وظیفه ی رتق و فتق امور جلسات را بر عهده داشتم . می بایست به جلسه سرکشی می کردم تا چیزی کم نباشد و اعضاء بتوانند به راحتی به ایراد نظرات و تصمیم گیری بپردازند . با این وجود هر بار قبل از ورود حتماً باید حضور خویش را با زدن درب اعلام کنم . در یک دستم سینی و در دست دیگرم فلاسک چای قرارداشت . در زدن امکان نداشت . فلاسک چای را بر زمین گذاشتم و با دست راست شروع به در زدن کردم . دو سه بار در زدم ؛ کسی جوابم را نداد . آرام و آهسته دستگیره ی درب را چرخاندم . درب را به طرف جلو هل دادم . سر و صدای زیادی اتاق جلسات را فراگرفته بود . به شورایی که تازه تأسیس شده بود ، امیدوار شدم . با لبخندی که نشان از رضایت چندین هزار کارمند و معلّم داشت ، وارد شدم . یاا... گفتم و سلام کردم . سلام من در سرو صدای داخل جلسه گم شد . از اینکه پیش تر وظیفه ام را به خوبی انجام داده بودم ، خرسند شدم . قبل از شروع جلسه ده کیلو میوه ی مرغوب از میوه فروش محلّه و دو جعبه شیرینی دو کیلویی از قنّادی جوانمردی تهیّه کرده بودم . خرید دسته گل های رنگارنگ، زیبایی خاصّی به اتاق جلسات داده بود . میز بیضی شکل سالن جلسات از انواع میوه ها و شیرینی ها و دسته های گل پر بود و نشان از انجام وظیفه ی من می داد . در حالیکه به دنبال جای خالی میز شورا می گشتم تا سینی چای را بر روی آن قرار دهم ، سعی کردم تا صحبت های جمع را بشنوم . با خود می گفتم این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست . تشکیل جلسه در این موقع شب و سرمای زمستان بیهوده نخواهد بود . بالاخره تکلیف ما فرهنگیان روشن می شود و ما هم می توانیم مانند دیگران زندگی کم دردسرتری را بگذرانیم . به دنبال حرف هایی در مورد مردودی دانش آموزان ، بالا بردن سطح رفاهی و خدماتی فرهنگیان و راههای یکسان سازی حقوق کارمندان دولت بودم . امّا هیچ نشنیدم . از کوچکی عادت کرده ام که همیشه همواره سرم رو به پائین باشد و با سربزیری کارهایم را انجام دهم .امید واشتیاقم باعث شد که در آن همهمه سرم را بلند کنم و به چهره ی مخلصان فرهنگی نگاه کنیم که دیدن روی مؤمن عبادت است و هم بتوانم بهتر سخنان آنان را بشنوم . در گوشه ی سمت راست میز دو تن از خانم ها چادرهایشان را به هم نشان می دادند و از خوبی آن سخن می گفتند . یکی ازخانم ها از سفرش به عتبات عالیات می گفت و اظهار می داشت که در آنجا پارچه خیلی ارزان است . بهترین پارجه ی چادری قواره ای ده هزار تومان است . او می گفت ان شاءا... در صورتی که دوباره سعادت زیارت نصیبم شود ، یک قواره پارچه ی چادری برای هر کدام از اعضای شورا سوغات می آورم . دبیر شورا در حالی که همانند بچّه ها آدامسش را می جوید به مسئول کمیته ی فرهنگی گفت : این پیشنهادات ارزشی ندارد و صد من یه غاز نمی ارزد ، باید خیلی زود آنها را بررسی و به خانم ها بدهیم تا کارشناسی کنند . کاندید شکست خورده ی دوره های گذشته ی مجلس که اکنون به یمن برخورداری از اعتماد فرهنگیان در شورا شرکت کرده بود ، در حالی که دولپّی میوه ها را می خورد و احساس نمایندگان را داشت رو به دوست حقوقدان خویش کرد و گفت : ما برای دفاع از حقوق موکّلین خویش ابتدا می بایست آئین نامه ی داخلی را تدوین نمائیم . نه معنای موکّل را می دانستم و نه از آئین نامه چیزی سر در می آوردم و همین باعث شد که از حرف هایش چیزی نفهمم . در گوشه ی سمت چپ جلسه ، جوانی با جذبه و سربزیر ، سرش را به پائین افکنده و دست هایش را از پشت سر به هم گره زده بود . او به آرامی سرش را بلند کرد و به طرف اعضاء چرخاند و گفت : ما می بایست یک گزارش مفصّل از وضعیت کارکنان داشته باشیم . یک گزارش به منظور شناسائی همکاران مجرّد زیر سی سال به همراه مشخّصات ظاهری آن ها می تواند خیلی از مشکلات را حل کند . پیری و کهولت باعث خنگی ام شده بود . از ایجاد رابطه بین مشخّصات ظاهری ، مجرّد بودن و زیر سی ساله بودن عاجز ماندم . او با وجود اینکه هنوز زن نگرفته ، امّا به خوبی احساس ما عیالوارها را درک می کند . شاید منظورش جلوگیری از انتصاب مدیران مجرّد باشد . عضو بی رأی جلسه با دو دستش یک سیب قرمز و گنده را پوست می کند و با شانه ی راست ، موبایل خویش را نگه داشته بود .او با رنگی پریده اظهار داشت : "چشم عزیزم، الآن جلسه تموم می شه " . بشقابی که هنوز میوه ها و شیرینی های آن دست نخورده بود توجّه مرا به خودش جلب کرد . این بشقاب متعلّق به شلوغ ترین نماینده ی معلّمین بود . چشم هایش مانند پیاده رونشینان فلکه ی خاتون است . او از ساعت خوابش گذشته و در حالت چرت قرار داشت . تنها عضو معروف جلسه که همواره به مدرکش می نازد ؛ در حالی که یک دستش را بالا برده و با دست دیگر یک شیرینی خامه ای برمی داشت دائماً می گفت : همکاران عزیز ، من در مورد نحوه ی اداره ی جلسه یک واحد درسی پاس نموده ام ، خواهشمندم مطابق با نظریه ی پروفسور ادوارد ابن عبدالعزیز عمل کنید . بعضی ها می گویند که مدرکش پولکی است . رئیس در بالای جلسه نشسته بود و بدون آنکه حرفی بزند با زیرکی سروصدا را تحمّل می کرد . او با لبخندی که نشان از رضایتش می داد ، آرام قاچ های میوه را در دهانش می گذاشت و از خوردن شیرینی پرهیز می کرد . او با وجود اینکه در آستانه ی بازنشستگی قرار داشت امّا همواره سعی می کرد خود را جوانی سی و پنج ساله نشان دهد . هنوز سینی و فلاسک چای در دستم قرار داشت . آن را روی زمین گذاشتم و برگشتم . از اتاق خارج شدم . در با صدایی بلند بسته شد . از راهرو گذشتم و خودم را به پلّه ها رساندم . دست هایم را به نرده ها تکیه داده بودم و آرام و آهسته پائین می رفتم . یکی از کارشناسان اداره که معمولاً بیسیمی در دستش دارد ، به طرف بالا می آمد . سلام کردم . او گفت : " اوضاع جلسه چطوره " و من در حالی که خستگی تمام وجودم را فراگرفته بود ، گفتم : مثل همیشه ، خوب ، خیلی خوب .
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 18:56  توسط mohammad
|
|