تبليغاتX
mohammadreza - پلاستیک دسته دار

با وجود خستگی بسیار از اضافه کاری های هفته ؛ با اراده ی همسرم عازم خیابان جهت به اصطلاح خرید شدیم . فرمان مدیر کلّ سلب آسایش ما چون و چرا ندارد ؛ باید انجام پذیرد . او با مشاهده ی ویترین های زرق و برق دار از آن چنان حظّی برخوردار می شود که صوفیا با گفتن یا هو . پس از گذراندن هفت خان اتوبوس ؛ ترافیک و ...؛به مرکز شهر رسیدیم .

جمعیّت انبوه ؛ دست فروش های کنار خیابان که کلّ سرمایه شان را به معرض نمایش گذاشته بودند . وجود پسران بیکار که بعضاً پشت کنکور مانده اند .قدم زدن معنابرانگیز دخترکانی که پلاستیک دسته دار در دست دارند . ترافیک انسان و ماشین که خبر از ناکار آمدی شورای شهر و دستگاه های اجرایی می دهد . لوازم التّحریر فروشانی که فرصت سرخاراندن ندارند . کتاب فروشانی که در انتظار نگاهی آشنا به سر می برند . زرق و برق مغازه های بی مشتری ؛شلوغی داروخانه ها و عطّاری هایی که بدون نسخه دارو می فروشند . فروشندگان دوره گردی که واهمه از نیروهای مسئول ؛ وسایل ارتباطی قاچاق و آلات ممنوعه عرضه می کنند . سینمای متروکه و پارک خلوتی که محلّ قرارهاست بی آنکه بتوانند خستگی هفته را رفع نمایند به بازنگری نظاره ها وا می دارد . در حالی که سعی می کنم خود را متوجّه علایق و سلایق خانم نشان دهم ؛افکارم به سمت محیط اصلی زندگیم باز می گردد . 

محتوای کتاب های درسی که نامتناسب با روند آموزش است . نظام های آموزشی که یک شنبه تغییر    می کند . کثرت دانش آموزانی که تحت پوشش کمیته ی امداد امام قرار دارند . دیپلمه هایی که جرأت فشاردادن کلید کامپیوت را ندارند . دانش آموزانی که تنها دل خوشی شان به ردّ و بدل نمودن انواع دیسک ها می باشد . بی انگیزه بودن معلّمان و بی برنامگی مدیران همچون محتوای یک سریال از ذهنم عبور می کند . کفش های پاره و غش کردن دانش آموز از فرط گرسنگی ؛ تقلیل منره ی قبولی و ریزبینی مسئول امتحانات همگی به نقد این سریال می پردازند . بذل و بخشش نمره و عدم احساس مسئولیّت در این مورد ؛ وجود مدیرانی که نقش ملّا عمر را در فیلم طالبان علم ایفا می کنند ؛ مرا در دنیای خودم غرق نموده است . سعی می کنم جوابی بیابم و خود را از این کلافگی رهایی بخشم . به یاد فیش حقوقی همکارم می افتم که خالص پرداختی را هفتصدو بیست و هشت هزار و چهارصد و شصت و نه ریال قید کرده است . سرعت پردازش گر مغزم به حدّاقل ممکن می رسد . تبادل داده و اطّلاعات کلّه ام را به شدّت داغ کرده است . به نقطه ای خیره می شوم . خانم با عصبانیت دستان نوازش گرم را پرت می کند و می گوید : " هواست کجاست " . مگر قرص هایت را نخورده ای !! .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 15:50  توسط mohammad  |